غزل شمارهٔ ۳۰۵۸

ز بامداد درآورد دلبرم جامی

به ناشتاب چشانید خام را خامی

نه باده‌اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج

نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی

به باد باده مرا داد همچو که بر باد

به آب گرم مرا کرد یار اکرامی

بسی نمودم سالوس و او مرا می‌گفت

مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی