غزل شمارهٔ ۴۶۲۹

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر

بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر

با غزالان سخن کارست صیاد مرا

کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟

کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام

هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر

مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من

بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر