غزل شمارهٔ ۴۶۶۳

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار

چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار

با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد

کوزه خود بشکن، لب به لب جو بگذار

لعل و یاقوت درین داد و ستد سنگ کم است

وصل یوسف طلبی جان به ترازو بگذار

نقطه را دایره عیش ز پرگار بود

سر سودازده را در قدم او بگذار