غزل شمارهٔ ۴۶۸۹
سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار
به تشنگان برسان آب را روان زنهار
ز آستانه دل جوی آنچه می جویی
مبر نیاز به هر خاک آستان زنهار
نشست و خاست درین بوستان چوشبنم کن
مشو به خاطر نازکدلان گران زنهار
به پاره دل ولخت جگر قناعت کن
مریز آب رخ خود برای نان زنهار