غزل شمارهٔ ۴۶۹۲
ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر
مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر
دلی است در بر من زین جهان پر وحشت
ز چشم شوخ تو از مردمان گریزانتر
حذر ز خیرگی من مکن که دیده من
ز چشم آینه صدپرده است حیرانتر
اگرچه در کمر یار حلقه کردم دست
همان ز زلف بود خاطرم پریشانتر