غزل شمارهٔ ۴۷۰۶

درویش را زخرقه صد پاره نیست عار

محضر به قدر مهر بود صاحب اعتبار

زنگ از جبین آینه صیقل نمی برد

زینسان که می برد لب خامش ز دل غبار

گردید رشته آه ندامت ز زخم من

سوزن شد از جراحتم انگشت زینهار

عیش جهان، نظر به غم بی شمار او

برقی است کز سحاب شود گاهی آشکار