غزل شمارهٔ ۴۷۱۸

داغ است برگ عیش گلستان روزگار

دود دل است سنبل و ریحان روزگار

چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند

خط امان ترا ز شبستان روزگار

نتوان گرفت دامن موج سراب را

زنهار دل مبند به سامان روزگار

در نوشخند برق خطرهاست ،زینهار

بازی مخور ز چهره خندان روزگار