غزل شمارهٔ ۴۷۵۴

مطربا مهر از دهان بردار

بند خاموشی از زبان بردار

راه صحرای لامکان سر کن

پی آن یار بی نشان بردار

کشتی جسم را بهم بشکن

تخته از پیش این دکان بردار

می رود بی دلیل سیل به بحر

شوق را دست از عنان بردار