غزل شمارهٔ ۴۷۶۰

شد جدا از زخم من آن خنجر سیراب سبز

چون بماند ازروانی، زود گردد آب سبز

آب بی یاران مخور کز خجلت تنها خوری

خضر نتواند شدن درحلقه احباب سبز

گوشوار از شرم آن صبح بنا گوش آب شد

شمع نتواند شد از خجلت درین مهتاب سبز

نیست امید رهایی زین سپهر آبگون

کشتی ما می شود آخر درین گرداب سبز