غزل شمارهٔ ۴۷۷۸

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز

چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز

پرده صبح امیدست شب نومیدی

تا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز

نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشق

آسمان از حرکات سیر نگردد هرگز

زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجا

آب در دیده تصویر نگردد هرگز