غزل شمارهٔ ۴۷۸۲

نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز

نبود بی شفق این شام غریبان هرگز

می زند موج سراب آتش ما را دامن

نیست این بادیه بی سلسله جنبان هرگز

تیر باران ملامت چه کند با عاشق؟

شیر دلگیر نگردد ز نیستان هرگز

جای مجنون چه خیال است که خالی ماند؟

خالی از سوخته ای نیست بیابان هرگز