غزل شمارهٔ ۴۸۱۴

از کاوکاو آن مژه ام بیخبر هنوز

نگرفته خون من به زبان نیشتر هنوز

باآن که عمرهاست که از سر گذشته ام

صندل نمی برد ز سرم درد سر هنوز

روزی که آه من به هواداری توخاست

درخواب ناز بود نسیم سحر هنوز

شامی که طره تو میان رابه فتنه بست

سنبل نبسته بود به گلشن کمر هنوز