غزل شمارهٔ ۴۸۲۷

شربت بیماری دل تیغ سیراب است وبس

صندلی درد سر ویرانه سیلاب است وبس

گم مکن ره ،خضر اگر تیری به تاریکی فکند

چشمه حیوان دم شمشیر سیراب است وبس

مجلس اهل ریا چون بوریاافسرده است

آن که دارد آتشی در سینه محراب است وبس

تاگریبان مردم عالم به خون آلوده اند

پاکدامانی که می بینیم قصاب است وبس