غزل شمارهٔ ۴۸۳۱

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس

یار دلسوزی که می بینم نمکدان است وبس

پشت و روی این ورق رابارها گردیده ام

عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس

نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی

این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس

سنگ رایاقوت می سازم به صد خون جگر

روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس