غزل شمارهٔ ۳۰۷۹

بیامدیم دگربار سوی مولایی

که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد

کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی

فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو

نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی

هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش

که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی