غزل شمارهٔ ۴۸۳۴

شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس

می شوی دیوانه، ازدامان آن صحرا مپرس

تیغ سیراب است موج قلزم خونخوارعشق

غوطه در خون می دهی مارا، ازان دریا مپرس

می کنی زیر و زبر مارا، ازان کشور مگوی

سربه صحرا می دهی مارا، ازان صحرا مپرس

نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست

معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس