غزل شمارهٔ ۴۸۳۶

سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس

وزن کوه قاف را از پله میزان مپرس

ذکر وحشت، داغ وحشت دیدگان راناخن است

یوسف بی جرم رااز چاه و از زندان مپرس

شور بحر از لوح کشتی می توان چون آب خواند

در دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس

از سیاهی می شود سر رشته گفتار گم

زینهار از تیرگیهای شب هجران مپرس