غزل شمارهٔ ۴۸۴۴

داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس

زد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس

اگر از شرم و حیا بوددوچشمش مخمور

از عرق داشت رخش عالم آبی که مپرس

خنده می کرد، ولی داشت ز پر کاری حسن

درشکرخنده نهان زهر عتابی که مپرس

گرچه می زدنگه شوخ به بازی در صلح

داشت بابوسه دهانش شکرابی که مپرس