غزل شمارهٔ ۴۸۴۷

دردی که سازگار تو گردد دواشناس

زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس

نان جوین خویش به از گندم کسان

پهلوی خشک خویش به از بوریا شناس

هر طایری که سایه به فرق تو افکند

از بهر فال، سایه بال هماشناس

از هردری که دست کرم رو گشاده نیست

چون برق و باد بگذر و دارفناشناس