غزل شمارهٔ ۴۸۴۸

از ما حدیث زلف و رخ دلستان مپرس

طوفان رسیده را ز کنار و میان مپرس

حیران عشق راخبراز هجر و وصل نیست

از خار خشک حال بهار و خزان مپرس

ناخن مزن به سینه ماتم رسیدگان

از بیدلان حدیث دل خونچکان مپرس

پیش خدنگ او سخن از نیشکر مگو

تا مغز هست، یکقلم ار استخوان مپرس