غزل شمارهٔ ۴۸۵۱

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس

صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس

باتشنگی بساز که در ساغرسپهر

غیر از دل گداخته ،آبی ندیدکس

آب حیات می طلبد حرص تشنه لب

در وادیی که موج سرابی ندید کس

طی شد جهان واهل دلی از جهان نخاست

دریا به ته رسید و سحابی ندید کس