غزل شمارهٔ ۴۸۶۴

چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باش

خویش را گردآوری کن از سپر آسوده باش

ازکمان توست هر تیری که در دل می خلد

راست شو، از تیر طعن کج نظر آسوده باش

هر چه صورت می پذیرد سایه کردار توست

لب بگز از حرف تلخ،از نیشتر آسوده باش

تا ثمر دارد رگ خامی، ز دار آویخته است

پخته شو، ازدار و گیر این شجر آسوده باش