غزل شمارهٔ ۴۸۶۹

می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش

از خداچون غافلی باری ز خود غافل مباش

دعوی خون را همین جا بانگاهی صلح کن

روز محشر درکمین دامن قاتل مباش

در میان شبنم ما و فروغ آفتاب

ای سحاب بی مروت بیش ازین حایل مباش

سبحه تزویر را در گردن زاهد فکن

روزو شب محشور با صد عقده مشکل مباش