غزل شمارهٔ ۴۸۸۶

جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش

روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش

برنیاید صبح راگر دست مهر از آستین

بردل آفاق دست رعشه داری گو مباش

گر زجولان باز ماند آسمان طفل طبع

خاکدان دهر را دامن سواری گو مباش

گر نباشد آسمان و ثابت و سیار او

گلخن ایجاد را دود وشراری گو مباش