غزل شمارهٔ ۴۸۸۸
عقل اگر از سرپرد زاغ جگر خواری مباش
مغز اگر بیجا شود آشفته دستاری مباش
حلقه تن گر ز سیلاب فناصحرا شود
در سواد اعظم دل چار دیواری مباش
رشته جان گر شود کوته ز مقراض اجل
برمیان جسم کافر کیش زناری مباش
باد هستی از سر بی مغز اگر بیرون رود
یک حباب پوچ در دریای زخاری مباش