غزل شمارهٔ ۴۸۹۲

هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش

ازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش

دل به دست آور که می در ساغرش خون می شود

باده پیمایی که برآتش کبابی نیستش

گوشه ابروی او پیوسته باشد درنظر

چون مه نو جلوه پا در رکابی نیستش

باد پیمایی که دریا رانمی آرد به چشم

پیش روشن گوهران عمر حبابی نیستش