غزل شمارهٔ ۴۸۹۹
گه درون خرقه گاهی درکفن می جویمش
او درون جان و من درپیرهن می جویمش
او درون خلوت اندیشه گرم صحبت است
من چراغ دل به کف در انجمن می جویمش
آن پرپر و همچو حسن خود غریب افتاده است
من سفر ناکرده در خاک وطن می جویمش
نو گلی کز پرده دل برون ننهاده است
با چراغ شبنم ازصحن چمن می جویمش