غزل شمارهٔ ۴۹۰۱
آن که دارم در نظر دامن به کف پیچیدنش
می برد گیرایی از خوانهای ناحق، دیدنش
چون تواند دیده گستاخ من بی پرده دید؟
آن که نتوان سیر دیدن در نظر پوشیدنش
از زمین بوسش دهنها می شود تنگ شکر
تا چه لذتها بود درکنج لب بوسیدنش
پیرهن را چون قبا از سینه چاکان می کند
از شراب لاله گون چون شاخ گل بالیدنش