غزل شمارهٔ ۴۹۰۲

می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش

چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش

صحبت اشراق راتیغ زبان درکار نیست

صبح چون گردید روشن شمع می گردد خموش

می شود دست نوازش باعث آرام دل

خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش

در سخن لب جلوه زخم نمایان می کند

می شود تیغ دودم هرگاه می گردد خموش