غزل شمارهٔ ۴۹۱۲

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تادریغ ازچشم خود می داشتی دیدار خویش

سربه دلها داده ای مژگان خواب آلود را

برنمی آیی مگر با تیغ لنگردار خویش؟

حسن عالمسوز رامشاطه ای درکار نیست

گرم دارد از فروغ خود گهر بازار خویش

ای که می جویی گشاد کارخود از آسمان

آسمان ازما بود سرگشته تر درکار خویش