غزل شمارهٔ ۴۹۱۴

زیر یک پیراهن از یکرنگیم بایار خویش

بوی یوسف می کشم ازچشم چون دستار خویش

بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را

در حصار آهنم ازپستی دیوار خویش

برندارد چون سلیمانی مرا دست ازکمر

صد گره چون سبحه در دل دارم از زنار خویش

از دم جان بخش درآخر تلافی می کند

عیسی ما گر خبر کم کیرد از بیمار خویش