غزل شمارهٔ ۴۹۱۸

برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش

چون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش

موجه بی دست و پا رادایه ای چون بحر نیست

فارغم از فکر آغاز و غم انجام خویش

چشمه امید رانتوان به خاک انباشتن

ورنه می گشتم ز بی صیدی شکار دام خویش

شکرستانی برای تلخکامان گشته است

غفلت شیرین لبان ازلذت دشنام خویش