غزل شمارهٔ ۴۹۱۹

هر که می کوشد به تعمیر تن ویران خویش

گل ز غفلت می زند بر رخنه زندان خویش

ساده لوحی کز دوا انگیز شهوت می کند

میکند بیدار دشمن رابه قصد جان خویش

در حنا بندد ز غفلت پای خواب آلود را

هرکه دارد سعی در رنگین دکان خویش

می شود گنجینه گوهر حریم سینه اش

می کشد چون کوه هرکس پای در دامان خویش