غزل شمارهٔ ۴۹۳۳

من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش

گذارد درفلاخن کوه قاف عقل راشورش

کمان نرم تیر سخت رادر چاشنی دارد

مشو زنهار ایمن از فریب چشم رنجورش

ز خال دلفریب یار مشکل جان توان بردن

کنون کز گرد خط گردیده خاک آلود زنبورش

سیاهی عذر خواهی همچو آب زندگی دارد

مکن قطع امید از زلف و از شبهای دیجورش