غزل شمارهٔ ۴۹۴۲

گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگش

ز رنگ آفتابی، آفتابی می شود رنگش

نمی دانم قماش دست سیمینش، همین دانم

که کار مومیایی می کند باشیشه ام سنگش

نمی آید برون از خانه از شرم تماشایی

ز بس چسبیده براندام سیمین جامه تنگش

چه باشد صلح آن شیرین پسر را چاشنی یارب

که چون حلوای صلح از عاشقان دل می برد جنگش