غزل شمارهٔ ۴۹۵۷

اگر چه بی نیاز ست از دو عالم ناز تمکینش

چه بیتابانه می چسبد به دل لبهای شیرینش

ازان در چشم او عاشق بود از خاک ره کمتر

که قمری می کند نقش قدم را سرو سیمینش

مرا چون مهرتابان داغ دارد آسمان چشمی

که تابد پنجه الماس رامژگان زرینش

دگر ماه نوی بر سینه من می زند ناخن

که گوهر در صدف پنهان شده است از شرم پروینش