غزل شمارهٔ ۴۹۵۸

بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش

به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش

ز استغنا به چشمش گر چه عالم درنمی آید

به دل طفلانه می چسبد تبسمهای شیرینش

میان مشک و خون دراصل فطرت هست یکرنگی

دل مجروح چون گردد جدا از زلف مشکینش ؟

چه فارغبال صبح رستخیز ازخواب برخیزد

می آشامی که باشد چون سبو از دست بالینش