غزل شمارهٔ ۴۹۷۳

در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش

آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش

نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین

که ز موی کمر خویش بود زنارش

نفسی کز جگر سوخته بیرون آید

تادم صبح جزا گرم بود بازارش

لاله ای نیست که بی داغ تجلی باشد

محملی نیست که لیلی نبود دربارش