غزل شمارهٔ ۴۹۷۸

شوختر می شود ازخواب گران، مژگانش

چون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش

شهسواری که منم گردره جولانش

آفتاب ازمژه جاروب کند میدانش

برگ آسایش ازین خاک سیه کاسه مجو

که بود از نفس سوختگان ریحانش

مور صحرای قناعت دل شادی دارد

که بود دست سلیمان به نظر زندانش