غزل شمارهٔ ۴۹۸۲

داغدار از عرق شرم شود نسرینش

آب گردد ز اشارت بدن سیمینش

بوی مشک ازنفس سوخته اش می آید

در دل هرکه کند ریشه خط مشکینش

این چه لطف است که چون سرو شود مینارنگ

از بغل گیری آیینه تن سیمینش

آب چون آینه رفتار فراموش کند

سایه برآب روان گر فکند تمکینش