غزل شمارهٔ ۴۹۸۵

لب خمیازه ما شد ز می ناب خموش

که صدف می شود ازگوهر سیراب خموش

بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام

نشد از دست نوازش دل بیتاب خموش

گریه برآتش بیتابی ماآب نزد

که ز شبنم نشود مهر جهانتاب خموش

نیست در صحبت اشراق زبانی درکار

شمع آن به که بود در شب مهتاب خموش