غزل شمارهٔ ۴۹۸۶
سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش
قمری ازشهپر خود اره نهد برپایش
جرعه اولش ازخون مسیحا باشد
چون کشد تیغ ستم غمزه بی پروایش
علم صبح قیامت به زمین خوابیده است
تافکنده است به ره سایه قد رعنایش
نه همین خون شفق درجگر خورشیدست
جگر کیست که خون نیست زاستغنایش ؟