غزل شمارهٔ ۴۹۹۱
ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید
غنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش
سرو و شمشاد و صنوبر همه برخاک افتند
هرکجا قامت او جلوه دهد رایت خویش
گر چه شد صورت دیوار زخشکی زاهد
به تماشای تو بیرون دود از خلوت خویش