غزل شمارهٔ ۳۰۹۵
از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینی
سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
میان آب دری و ز آب میپرسی
میان گنج زری مس قلب میچینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن
تو چشم را بگذاری و میکنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر
مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی