غزل شمارهٔ ۴۹۹۴

ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش

ما و دریا چو نمودیم به هم گوهر خویش

بس که چون آینه ترسیده ام از دیده شور

زره زیر قبا ساخته ام جوهر خویش

هر که نا خوانده به هر بزم چو پروانه رود

بایدش قطع نظر کرد ز بال و پرخویش

از چه چون شمع زباد سخر اندیشه کنم ؟

دیده ام من که مکرر به ته پا سرخویش