غزل شمارهٔ ۴۹۹۵

خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش

نشود هیچ کریمی خجل ازسایل خویش!

دلی آباد نگردید ز معماری من

حاصلم لغزش پابود زآب و گل خویش

ره نبردم به دلارام خود از بی بصری

گرچه گشتم همه عمر به گرد دل خویش

آه و صد آه که چون قافله ریگ روان

میروم راه و ندارم خبر ازمنزل خویش