غزل شمارهٔ ۴۹۹۶

کرد بیهوش مرا نعره مستانه خویش

خواب من گشت گرانسنگ ز افسانه خویش

بحر و کان را کف افسوس کند بی برگی

گر به بازار برم گوهر یکدانه خویش

از شبیخون نسیم سحر ایمن می بود

شمع می کرد اگر رحم به پروانه خویش

وقت آن خوش که درین دایره همچون پرگار

ازسویدای دل خویش کند دانه خویش