غزل شمارهٔ ۳۰۹۶

ز بامداد دلم می‌جهد به سودایی

ز بامداد پگه می‌زند یکی رایی

چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت

که از پگه دل من گشت آتش افزایی

فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش

که آتشست دم او و ناله سقایی

عجب که دوش کجا بوده است این دل من

که بر رخ دل من هست تازه صفرایی