غزل شمارهٔ ۳۰۹۸

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی

که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی

هزار کوزه زرین به جای آن بدهم

مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی

تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه

چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی

بیا که روز عزیزست مجلسی برساز

ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی