غزل شمارهٔ ۳۱۰۳

پدید گشت یکی آهوی در این وادی

به چشم آتش افکند در همه نادی

همه سوار و پیاده طلب درافتادند

بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی

چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او

که هیچ بوی نبردی کسی به استادی

لگام‌ها بکشیدند تا که واگردند

نمود باز بدیشان فزودشان شادی